حسرت
چیزی نیست که من بخورم
حسرت
اون چیزیه که به دلت میذارم …

.
در کودکی در کدام بازی، راهت ندادند،
که امروز، اینقدر دیوانه وار،
تشنه ی “بازی کردن” با آدم هایی؟!

من و تو شباهت های متفاوتی باهم داریم :
هر دو شکستیم ؛ تو قلب مرا ، من غرورم را
هر دو رقصیدیم ؛ تو با دیگری ، من با سازهای تو
هر دو بازی کردیم ؛ تو با من ، من با سرنوشتم
و در آخر هر دو پی بردیم
تو به “حماقت” من ، من به “پست” بودن تو
آری ، این شباهت های متفاوت هر روز آشکارتر میشود …
.
سوختنم را دیدی و خندیدی
خنده ات را دیدم و سوختم
خنده هایم را خواهی دید
دیدارِ ما به وقت سوختنت

نظرات شما عزیزان:
ava 
ساعت13:43---14 خرداد 1392
عالی بود مخصوصا آخریش
پاسخ:مرسي اوا جووووووونم
zohal 
ساعت13:22---14 خرداد 1392
این روزها حس آن بچه ای را دارم که هیچکس در کوچه او را بازی نمی دهد.
zohal 
ساعت13:16---14 خرداد 1392
این روزها حال و هوای بچه ای را دارم که هیچکس در کوچه او را بازی نمی دهد.